فکر میکردم تو همدردی...

اما نه تو هم دردی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت 12:39  توسط ناهید  | 

خدایا کسی را که قسمت دیگریست سر راهمان قرار نده

که شب های دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 16:1  توسط ناهید  | 

درگیر رویای تو ام

من رو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهات گذاشت

تو من رو انتخاب کن

دلت از ارزوی من

انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من

چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم

تا با چشام خواهش کنم

درها رو بستم روت تا

احساس ارامش کنم

باور نمی کنم ولی

انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری

اصرار من بی فایدس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 9:31  توسط ناهید  | 

هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم

ترس من از گم شدن نیست

از گرفتن دستی است که بی بهانه رهایم کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 16:1  توسط ناهید  | 

داری از جلو چشام

قدم قدم دور میشی

پشتتو نگاه نکن

یه روز اروم میشی

به منم فکر نکن

من می خوام خوشبخت شی

از چشام دور شدی

اشکا باریدنو من

عکستو دیدمو با

عکست اروم شدم

به اینا فکر نکن

تو باید خوشبخت شی

تو فقط خوشبخت شو

هر جا هستی خوش باش

اصلا هر وقت هر جا

منو دیدی نشناس

تو فقط خوشبخت شو

هر چه قدر که سخت بود

هر کی از من پرسید

بگو خیلی بد بود

واسه خوشبخت کردنت

دست من خالی بود

ببخش اگه باعث شد

که تو بری اینقد زود

واسه خوشبخت شدنت

راهی به جز رفتن نیست

بخند تاحالا که دیگه

کسی به اسم من نیست

                                                 شعر از میعاد خراسانی

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 17:18  توسط ناهید  | 

آخر نارفیقیه ما صبح تا شب به فکر تو باشیمو تو بری حرفاتو با یکی دیگه بزنی...

عیبی نداره،دنیا دو روزه،میگذره...

ولی هیچ وقت فکر نمی کردم قصمون بخواد این طوری تموم شه...

تقصیر روزگارم نبود...

فقط من ساده بودم که مرام گذاشتمو تو نارفیق جوابشو با بی مرامی دادی...

دستت درد نکنه،خوب تمومش کردی...


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 11:14  توسط ناهید  | 

نشسته بود روی زمین و داشت تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد بهش گفتم: کمک نمی خوای  گفت : نه، گفتم: خسته میشی بذار کمکت کنم دیگه........گفت : نه خودم جمع می کنم

       

گفتم :حالا تیکه ها چی هست؟ بد جوری شکسته شده معلوم نیست چیه؟؟؟ نگاه معنی داری کرد و گفت: قلبم این تیکه های قلب منه که شکسته خودم باید جمعش کنم بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟آدمای این دوره زمونه دل داری بلد نیستند وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری تودستشون نگرفته میندازنش زمین و میشکوننش میخوام تیکه هاشو بسپارم به دست صاحب اصلیش اون دلداری خوب بلده میخوام بدم بهش، بلکه این قلب شکسته خوب بشه آخه میدونی اون خودش گفته که قلب های شکسته رو دوست داره،تیکه های شکسته ی قلب را جمع کرد ویواش یواش ازم دورشد

                         

  و من توی این فکر چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم  موندم دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو میسپاری دست هرکسی؟ انگار فهمید توی دلم چی گفتم و گفت:دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هرکسی نبوداینارو گفت و رفت سمت دریا سهم تنهاییهاش دریایی بود که رازدارش بود.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 10:12  توسط ناهید  | 

سال نو مبارک

امیدوارم همگی سال خوب و بدون هیچ غمی داشته باشید


+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 10:51  توسط ناهید  | 

خیلی سخته بعد از چند مدت بفهمی دوست داشتنش دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوستت دارم...

خیلی سخته وقتی که میخوابی طعم واقعی مرگ رو بچشی ولی صبح که چشمات رو باز میکنی ببینی نمردی و بازم یه روز دیگه رو باید با خاطره هاش شروع کنی ...

اون دیگه پیشت نیست ولی انگار هر لحظه کنارته و تو پیشش بودی ولی اون تو رو هیچ وقت ندیده...

اون میتونه تو رو به گریه بندازه تو اون رو بخندونی ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه...

خیلی سخته بهت بگه دوستت دارم ولی نمی خوامت...

می گن با یادش باید زندگی کنی...ولی تا کی خوابش رو ببینی...؟

می گن ناامید نشو آخه درد ناامیدی رو نکشیدن چون فقط ناامیدی رو اون بهت داده ولی تو همه زندگیت رو بهش دادی...

خیلی سخته بهش دل ببندی و دلت رو بشکونه تو هم میتونستی دلش رو بشکنی ولی این کار رو نکردی چون دوسش داشتی...

خیلی سخته بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه از راه رسیدش راحت زندگی کنه...

خیلی سخته از ترس این که مردم بهت نخندن و فکر نکنن دیوونه ای نتونی درد و دلت رو به کسی بگی...

خیلی سخته آرزوت کسی باشه که ازش بشنوی هیچ اهمیتی واسش نداشتی حالا دیگه آرزوی نبودنت رو می کنه...

خیلی سخته بعد از چند وقت میبینی اشک تو چشات حلقه بزنه ولی اشکات فقط واسه خودت مهم باشه...

حالا اون عشقش یکی دیگس...

اصلا واسش تو مهم نیستی...

رسم قایم موشک بازی زمونه همینه دیگه...

اون چشم میزاره توقایم میشی اما اون میره یکی دیگه رو پیدا میکنه...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:9  توسط ناهید  | 

مثل همیشه تنها تو اتاق نشسته بودم...

دلم گرفته بود...

احساس کردم از بیرون یه صدای آشنا میاد...

رفتم کنار پنجره و بیرون رو دیدم...

آره همون صدای آشنا...داشت بارون میومد...

آسمونم مثه من دلش گرفته بود...داشت میبارید...

دلم طاقت نداشت تو اتاق پشت پنجره بشینم...زدم از خونه بیرون...

زیر بارون قدم میزدم و گریه میکردم...

هیچ کس حتی قطره های اشک روی گونه هام رو نمیدید...

چه قشنگه...قدم زدن...زیر بارون...گریه کردن باآسمون...

چرا...؟

چرا دلم گرفته بود...؟

چرا دارم گریه میکنم...؟

چرا دارم زیر بارون خیس میشم...؟

پس چرا هیچکس چتری برام باز نمیکنه...؟

چون تنهام...؟

یعنی جواب همه سوالام همینه...؟

.

.

.

شایداگراون نبود لدت این قدم زدن زیر بارون...خیس شدن...سکوت الان رو نداشتم...

شاید هیچوقت تجربش نمیکردم...

نمیدونم.........!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 20:43  توسط ناهید  | 

نفس من!!!

این روزا انتظارت خیلی سخت تر از همیشه شده و من دیریست که منتظرم

در میان حروف الفبا هیچ کلمه ای پیدا نمی شه که در وصف خوبیهات بگم

چیه؟!!تعجب کردی؟!!

که می خوام از خوبیهات بگم 

من دیگه اون قدر هم خودخواه نیستم  که خوبیهات از یادم بره

درسته تنهام گذاشتی

ولی من دلخوشم به فردایی که نمیدونم کی از راه میرسه

به افق های دور دست چشم دوختم ولی هنوز هیچ نشانی و خبری از تو برام نیومده

الان هم که برات می نویسم با وجود این همه وسایل ارتباطی از قبیل اینترنت...تلفن...هنوزم بی خبرم ازتو

شاید اونجایی که تویی هیچ گونه وسایل ارتباطی نیست

(آخه تو اینجوری نبودی!دلمم نمیاد بهت بگم بی وفا!)

تو این شرایط ای کاش مثل قصه ها قاصدی بود یا کبوتر نامه رسانی که عاشق را ز حال معشوق و معشوق را ز حال عاشق با خبر می کرد

و خلاصه یک جوری احوال دلهایمان را به همدیگه می رسوندن

و تموم می شد این چشم انتظاری

کاش بودی و می فهمیدی که چگونه دارم خودم را گول میزنم با رویای آمدن تو...

ولی اگر روزی هم بیایی

حرفی برای گفتن ندارم جز آرزوی دیدن روی ماه تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:42  توسط ناهید  | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم کمی صبر کن و گوش کن به من

گفتی که باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیه ولی حیف تو رفتی

و دیگر اثر از هیچ چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

رفتی خدا باشد پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 10:1  توسط ناهید  | 

این هم از یک عمر مستی کردنم

سال ها شبنم پرستی کردنم

ای دلم زهر جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسرده نیست

من که گفتم این پرستو رفتنیست

آه!عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:5  توسط ناهید  | 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آورد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز میبارد

چگونه بگذرم از عشق؟!!

از دلبستگی هایم؟!!

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:4  توسط ناهید  | 

نوشتم(دوستت دارم

پرانتز را نبستم 

بگذار این حقیقت تا ابد جریان یابد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:33  توسط ناهید  | 

کی مهربونی تو گرفت از منه غرق به درد

کی دستای عزیزتو تبر برای ساقه کرد

کینه رو کی یاد تو داد تو هم شدی مثل همه

از تن گرم عاشقت کی ساخته یک مجسمه

نمیشه باورم تویی 

نه این که چشمای تو نیست

تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس

قد تموم درد من داشتی کمند مرهمی

دیروز بودی مرگ غمم امروز تولد غمی

از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمنی

سخته که باورم بشه

تو همون عاشق منی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:23  توسط ناهید  | 

...

یک...

دو...

سه...

چندین و چند...

هر چه قدر می شمارم خوابم نمی برد...

من این ستاره های خیالی را

که از سقف اتاقم

تا بی نهایت خاطرات توجاری است

...

یادش بخیر

وقتی بودی

نیازی به شمردن ستاره ها نبود

اصلا یادم نیست

ستاره ای بود یا نبود

هر چه بود شیرین بود

حتی بی خوابی بدون شمردن ستاره ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 17:40  توسط ناهید  | 

من پذیرفتم شکست خویش را

پند های دل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 17:25  توسط ناهید  | 

روزی عشق از دوستی پرسید: 

تفاوت من و تو در چیست؟

دوستی گفت:

من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه...

من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:20  توسط ناهید  | 

به تو عادت کرده بودم

ای به من نزدیک تر از من

ای حضورم از توتازه

ای نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

مثل گلبرگی به شبنم

مثل عاشقی به غربت

مثل مجروحی به مرهم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه های من بی تو

تجربه کردن مرگه

زندگی کردن بی تو

من که در گریزم از من

به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گریه شب

به تو حجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

خونه لبریزه سکوته

خونه از خاطره خالی

من پر از میل زوالم

عشق من تو در چه حالی؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:16  توسط ناهید  | 

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه

برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادس

نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست

منو تنها بزار اینجا تو این روزای بی لبخند

که باید بی تو پرپر شم که باید از نگات دل کند

حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دورم

اگه با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم

که میدونی نفس هامو به دیدار تو مدیونم

فدای عطر آغوشت برو که وقت پروازه

برو که بدرقه داره منو به گریه میندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گریه حلالم کن

خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:1  توسط ناهید  | 

بزرگی راگفتند:زندگی چندبخش است؟

گفت:دوبخش.کودکی وپیری!

گفتند:پس جوانی راچه شد؟

گفت:باعشق ساخت،بابی وفایی سوخت،باجدایی مرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 12:28  توسط ناهید  | 


بعد از آن عشق به هر عشق جهان میخندم

هر که آرد سخن عشق به میان میخندم

من از آن روز که دلدارم از پیشم رفت

به تمام عشق این بیخبران میخندم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 12:39  توسط ناهید  | 

وقتی تنهاییم دنبال یه دوست میگردیم
وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش میگردیم
وقتی ازدستش دادیم دنبال خاطره هاش میگردیم
      وبازتنهاییم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 13:20  توسط ناهید  | 

من نه عاشق بودم

نه محتاج نگاهي كه بلغزد در من

من خودم حس غريبي داشتم كه به صد عشق و هوس مي ارزيد


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 9:56  توسط ناهید  | 

هیچ گاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم

نگاهی سرشار از عشق و محبت و صمیمیت

امروز سال ها از آن روز می گذرد ولی تو هنوز بر نگشته ای

صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم

ولی من تو را می خواهم نه خیالت را

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:29  توسط ناهید  | 

تو برو پیچک من

فکر تنهایی این قلب مرا هیچ نکن

روی پیشانی من چیزی نیست

غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:25  توسط ناهید  | 

رو سنگ قبرم بنویس

این جا محل گریه نیست

هر کی می خواست گریه کنه

بهش بگید اون دیگه نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:22  توسط ناهید  | 

همیشه به من می گفتی گل،نمی دونستم چرا؟

اما حالا که مثه یه گل تو دستت پر پر شدم

تازه فهمیدم چه قدر درست اندیش و حسابگر بودی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:19  توسط ناهید  | 

چرا غم ها نمی دانند

که من غمگین ترین غمناک دنیایم

بیا ای دوست با من باش

که من تنهای تنهایم

دوستم داشته باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:15  توسط ناهید  |